او مشاهده می کند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی بگو مگو می شود و سرباز انگلیسی، کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد.
کار ما به اینجا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی بزند ! سپس کاغذ و قلم را بر می دارد و با همان حال، می سراید:
ای خاکت سرچشمه ی هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم...
در ادبیات به ویژه چامه­های (شعرهای) پارسی، از مهرگان بسیار سخن به میان آمده؛ که در این­جا به بخش کوتاهی از آن اشاره می­شود و چند بیت از چامه­­ی برخی از چامه­سرایان (شاعران) در زیر می­آید:
روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان مهر بفزا ای نگار ماه چهر مهربان
مهربانی كن به جشن مهرگان و روز مهر مهربانی کن به روز مهر و جشن مهرگان
جام را چون لاله گردان از نبید باده رنگ وندر آن منگر که لاله نیست اندر بوستان
کاین جهان را ناگهان از خرمی امروز کرد بوستان نو شکفته عدل سلطان جهان
«مسعود سعد سلمان»
شاد باشید که جشن مهرگان آمد بانگ و آوای ِدَرای ِکاروان آمد
کاروان مهرگان از خَزران آمد یا ز اقصای بلاد چینستان آمد
نا از این آمد، بالله نه از آن آمد
که ز فردوس برین وز آسمان آمد
مهرگان آمد، هان در بگشاییدش اندر آرید و تواضع بنماییدش
از غبار راه ایدر بزداییدش بنشانید و به لب خرد نجاییدش
خوب دارید و فرمان بستاییدش
هرزمان خدمت لختی بفزاییدش
«منوچهری دامغانی»
گاه آن آمد که باد مهرگان لشگر کشد دست او پیراهن اشجار از سر بر کشد
باغ­ها را داغ­های عریان بر برزند شاخ­ها را چادر نسطوریان بر سر کشد
زانکه سی سنبر چون ما مست و نرگس شوخ چشم
هردو بدخو را همی در زر و در زیور کشد
مهرگان آمد و جشن ملک افریدونا آن ­کجا گاو خوشش بودی بر ما یونا
«دقیقی»
آدینه و مهرگان و ماه نو بادند خجسته هر سه بر خسرو
«قطران تبریزی»
مهرگان آمد گرفته فالش از نیکی مثال نیک­روز و نیک­جشن و نیک­وقت و نیک­فال
«عنصری»
نـوروز بـه از مـهـرگـان، گـرچـه هـــر دو زمـــانــنــد، اعــتــدالــــی
«ناصر خسرو»
بــگشاییم کفتران را بــال
بــفروزیم شعله بـر سر کوه
بـسـرایـیـم شادمانه سرود
وین­چنین با هزار گونه شکوه
مهرگان را به پیشباز رویم...
رقص پر پیچ و تاب پرچم­ما
زیر پرواز کفتران سپید
شادی آرمیده گام سپهر
خنده­ی نوشکفته­ی خورشید
مهرگان را درود می­گویند...
گرم هر کار مست، هر پندار
همره هر پیام، هر سوگند
در دل هر نگاه، هر آواز
توی هر بوسه، هر لبخند
«امیرهوشنگ ابتهاج (هـ الف. سایه)»
" ما خواهانیم که پشتیبان کشور تو باشیم،
ما نمی­خواهیم از کشور تو جدا شویم،
نمی­خواهیم از خانه خود جدا شویم،
مباد جز این ای مهر نیرومند! "
«اوستا، مهر یشت، بند 75»

راست میگه بهتره که یه خر تورو بوس کنه تا............
اینجا عجب جای باحالی درست کردما دمم گرم
پاینده باشید دوستان و یاران گرامی
شمس تبريزي
شمس الدين محمد پسر علي پسر ملک داد تبريزي از عارفان مشهور قرن هفتم هجري است، که مولانا جلال الدين بلخي مجذوب او شده و بيشتر غزليات خود را بنام وي سروده است. از جزئيات احوالش اطلاعي در دست نيست؛ همين قدر پيداست که از پيشوايان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربايجان و آسياي صغير و از خلفاي رکن الدين سجاسي و پيرو طريقه ضياءالدين ابوالنجيب سهروردي بوده است. برخي ديگر وي را مريد شيخ ابوبکر سلمه باف تبريزي و بعضي مريد باباکمال خجندي دانسته اند. در هر حال سفر بسيار کرده و هميشه نمد سياه مي پوشيده و همه جا در کاروانسرا فرود مي آمد و در بغداد با اوحدالدين کرماني و نيز با فخر الدين عراقي ديدار کرده است. در سال 642 هجري وارد قونيه شده و در خانه شکرريزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال الدين که فقيه و مفتي شهر بوده به ديدار وي رسيده و مجذوب او شد. در سال 645 هجري شبي که با مولانا خلوت کرده بود، کسي به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا براي کشتن مي خواهند؛ و چون بيرون رفت، هفت تن که در کمين ايستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وي چنان نعره زد که آن هفت تن بي هوش شدند و يکي از ايشان علاءالدين محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمس الدين جز چند قطره خون اثري نيافتند و از آن روز ديگر ناپديد شد. درباره ناپديد شدن وي توجيهات ديگر هم کرده اند. به گفته فريدون سپهسالار، شمس تبريزي جامه بازرگانان مي پوشيد و در هر شهري که وارد مي شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل مي کرد و قفل بزرگي بر در حجره ميزد، چنانکه گويي کالاي گرانبهايي در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصير پاره اي بيش نبود. روزگار خود را به رياضت و جهانگردي مي گذاشت. گاهي در يکي از شهرها به مکتبداري مي پرداخت و زماني ديگر شلوار بند ميبافت و از درآمد آن زندگي ميکرد.
ورود شمس به قونيه و ملاقاتش با مولانا طوفاني را در محيط آرام اين شهر و به ويژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا برانگيخت. مولانا فرزند سلطان العلماست، مفتي شهر است، سجاده نشين باوقاري است، شاگردان و مريدان دارد، جامه فقيهانه ميپوشد و به گفته سپهسالار (به طريقه و سيرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدين الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محيط قونيه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با اينهمه چنان مفتون اين درويش بي نام و نشان ميگردد که سر از پاي نمي شناسد.
تأثير شمس بر مولانا چنان بود که در مدتي کوتاه از فقيهي با تمکين، عاشقي شوريده ساخت. اين پير مرموز گمنام دل فرزند سلطان العلما را بر درس و بحث و علم رسمي سرد گردانيد و او را از مسند تدريس و منبر وعظ فرو کشيد و در حلقه رقص و سماع کشانيد. چنانکه خود گويد:
در دست هميشه مصحفم بود در عشق گرفته ام چغانه
اندر دهني که بود تسبيح شعر است و دوبيتي و ترانه
حالا ديگر شيخ علامه چون طفلي نوآموز در محضر اين پير مرموز زانو مي زند (زن خود را که از جبرئيلش غيرت آيد که در او نگرد محرم کرده، و پيش من همچنين نشسته که پسر پيش پدر نشيند، تا پاره ايش نان بدهد) و چنين بود که مريدان سلطان العلما سخت برآشفته و عوام و خواص شهر سر برداشتند. کار بدگوئي و زخم زبان و مخالفت در اندک زماني به ناسزا راني و دشمني و کينه و عناد علني انجاميد و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند.
شمس تبريزي چون عرصه را بر خود تنگ يافت، بناگاه قونيه را ترک گفت و مولانا را در آتش بيقراري نشاند. چند گاهي خبر از شمس نبود که کجاست و در چه حال است، تا نامه اي از او رسيد و معلوم شد که به نواحي شام رفته است.
با وصول نامه شمس، مولانا را دل رميده به جاي باز آمد و آن شور اندرون که فسرده بود از نو بجوشيد. نامه اي منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغي پول و استدعاي بازگشت شمس به دمشق فرستاد.
پس از سفر قهر آميز شمس افسردگي خاطر و ملال عميق و عزلت و سکوت پر عتاب مولانا ارادتمندان صادق او را سخت اندوهگين و پشيمان ساخت. مريدان ساده دل که تکيه گاه روحي خود را از دست داده بودند، زبان به عذر و توبه گشودند و قول دادند که اگر شمس ديگر بار به قونيه باز آيد از خدمت او کوتاهي ننمايند و زبان از تشنيع و تعرض بربندند. براستي هم پس از بازگشت شمس به قونيه منکران سابق سر در قدمش نهادند. شمس عذر آنان را پذيرفت. محفل مولانا شور و حالي تازه يافت و گرم شد.
مولانا در اين باره سروده است:
شـمـس و قـمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آمــد وآن سيـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمـد
امــروز بــه از ديـنـه، اي مــونــس ديــــريـنـه دي مست بدان بودم، کز وي خبرم آمد
آن کس که همي جستم دي من بچراغ او را امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهگـذرم آمـد
از مــرگ چــرا تـرسـم، کــاو آب حـيـات آمـد وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد
امـروز سـلـيـمـانــم، کــانـگـشـتـريـم دادي زان تـاج مـلـوکـانـه، بر فرق سرم آمـــد
پس از بازگشت شمس ندامت و سکوت مخالفان ديري نپائيد و موج مخالفت با او بار ديگر بالا گرفت. تشنيع و بدگوئي و زخم زبان چندان شد که شمس اين بار بي خبر از همه قونيه را ترک کرد و ناپديد شد و به قول ولد (ناگهان گم شد از ميان همه) چنانکه ديگر از او خبري خبري نيامد. اندوه و بيقراري مولانا از فراق شمس اين بار شديدتر بود. چنانکه سلطان ولد گويد:
بانگ و افغان او به عرش رسيد ناله اش را بزرگ و خرد شنيد
با توجه به مردان باغیرت ایرانی که به احمدی نژاد رای دادند خانه دوم هوگو چاوز مملو از دختران ایرانی جیگر | |
در حالی که رئیسجمهور، ایران را خانه دوم هوگو چاوز رئیسجمهور ونزوئلا خوانده بود و وی با چفیه بر مزار شهدای دفاع مقدس حضور پیدا کرد، گوشههایی از فساد اخلاقی موجود در سفارت ونزوئلا در تهران افشا شد. در میهمانیهای این سفارتخانه که با سرو مشروبات الکلی همراه است، دختران ایرانی با وضع زنندهای حضور پیدا میکنند. کارکنان سفارت ونزوئلا همچنین دختران جوان ایرانی را طبق رسم خاصی بین خود قرعهکشی میکنند. رؤسای ایران و ونزوئلا پیش از شرکت در مراسم آغاز اجرایی مراحل 15 تا 18 پارس جنوبی با حضور در محل یادمان شهدای دفاع مقدس به مقام والای آنان ادای احترام کردند. البته ظاهرا بعدش هم به مقام دختران ایرانی در اطاق خوابهای متعدد سفارت ونزولا در ایران ادای احترام و همچنین ارادت کردند . امیدواریم از جایی که ما مردم ایران دارای تمدن ۴۰۰۰ ساله هستیم و مهمانوازی از خصائص اخلاقی ماست دختران ایران اسلامی و این خواهران زینب جلو این برادران سیاسی ما آبرو داری کنند و خستگی راه و دور از خانواده بودن این دوستان را از تنشان بزدایند و برگی زرین در تاریخ سراسر افتخار ما برجای بگذارند . مرگ بر آمریکا و کاپیتولاسیون و استعمار مسیحیان . درود بر کمونیستهای بی دیدن که حق مرگ بر آمریکا بر گردن ما دارند. پیشنهاد میشودپروین احمدی نژاد یا فاطی رجبی را جهت همسری برادر کاسترو و همچنین نلسون ماندلا اعزام شوند تا کم کم مشکلات هسته ای هم بگذرد.ضمنا چند تا از این ارازل و اوباش را در معیت بنده به ونزولا اعزام تا انتقام تمام دختران وزنان بی سیرت شده ایرانی را از ضعیفه های سرخ پوست بگیریم. |